صفحه اطلاع رسانی میرزا محمد رضا صفائی تخته فولادی
صفحه اطلاع رسانی میرزا محمد رضا صفائی تخته فولادی

صفحه اطلاع رسانی میرزا محمد رضا صفائی تخته فولادی

New religious movement

جنبش مذهبی جدید (NRM) که به عنوان معنویت جایگزین یا دین جدید نیز شناخته می شود، یک گروه مذهبی یا معنوی است که ریشه های مدرن دارد و در حاشیه فرهنگ مذهبی غالب جامعه خود قرار دارد. NRM ها می توانند منشأ جدیدی داشته باشند یا می توانند بخشی از یک دین گسترده تر باشند، در این صورت آنها از فرقه های قبلی متمایز هستند. برخی از NRM ها با چالش هایی که جهان در حال مدرن شدن برای آنها ایجاد می کند با پذیرش فردگرایی مقابله می کنند، در حالی که سایر NRM ها با استقبال از ابزارهای جمعی محکم با آنها مقابله می کنند. محققین تخمین زده اند که NRM ها به ده ها هزار نفر در سراسر جهان می رسد که اکثر اعضای آن در آسیا و آفریقا زندگی می کنند. اکثر NRM ها فقط چند عضو دارند، برخی از آنها هزاران عضو دارند و تعداد کمی از آنها بیش از یک میلیون عضو دارند.

هیچ معیار واحد و مورد توافقی برای تعریف «جنبش دینی جدید» وجود ندارد. این بحث وجود دارد که اصطلاح «جدید» را چگونه باید در این زمینه تفسیر کرد. یک دیدگاه این است که باید دینی را مشخص کند که از نظر منشأ جدیدتر از ادیان بزرگ و جاافتاده مانند هندویسم، یهودیت، بودیسم، مسیحیت و اسلام باشد. برخی از محققان دهه 1950 یا پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 را به عنوان زمان تعیین کننده می دانند، nر حالی که برخی دیگر به اواسط قرن نوزدهم  یا تأسیس جنبش مقدس روز آخر در سال 1830 و تنریکیو در سال 1838را معیار میدانند.

ادیان جدید معمولاً با مخالفت سازمان های مذهبی و نهادهای سکولار مستقر مواجه شده اند. در کشورهای غربی، یک جنبش سکولار ضد فرقه و یک جنبش ضد فرقه مسیحی در طول دهه های 1970 و 1980 برای مقابله با گروه های نوظهور ظهور کردند. در دهه 1970، حوزه متمایز مطالعات ادیان جدید در مطالعات آکادمیک دین توسعه یافت. چندین سازمان علمی و مجلات معتبر وجود دارد که به این موضوع اختصاص داده شده اند. محققین مطالعات دینی، ظهور NRMها در مدرنیته را به عنوان محصول و پاسخ به فرآیندهای مدرن سکولاریزاسیون، جهانی شدن، سنت زدایی، پلورالیزم،، انعکاس پذیری و امانیست میدانند. 

در سال 1830، "جنبش مقدس روز آخر" توسط جوزف اسمیت پایه گذاری شد. این یکی از بزرگترین جنبش های مذهبی جدید از نظر عضویت است. 

در ژاپن، سال 1838 آغاز تنریکیو است.

 در سال 1844 بابیسم در ایران تأسیس شد که در انسعابی از بابیها بهائیت توسط بهاءالله در سال 1863 تأسیس شد. 

در سال 1860 دونقاک که بعداً «چئوندوئیسم» توسط چوی جائه وو در کره تأسیس شد.

 انقلاب دهقانی در سال 1894.

 در سال 1889، احمدیه، شاخه اسلامی، توسط میرزا غلام احمد تأسیس شد. 

در سال 1891، کلیسای وحدت، اولین فرقه اندیشه جدید، در ایالات متحده تأسیس شد.

در سال 1911، کلیسای باپتیست ناصره، اولین و یکی از بزرگترین کلیساهای مدرن آفریقایی، توسط ایزایا شمبه در آفریقای جنوبی تاسیس شد.

اوایل قرن بیستم نیز شاهد افزایش علاقه به «آساترو» بود. 

دهه 1930 شاهد ظهور 

ملت اسلام و شاهدان یهوه در ایالات متحده بود، 

ظهور جنبش راستافاری در جامائیکا، 

ظهور کائو دای و هوآ هاسو. در ویتنام؛ 

ظهور سوکا گاکای در ژاپن؛

 و ظهور زایلیسم و ییگواندائو در چین

در دهه 1940، جرالد گاردنر شروع به تشریح دین مشرکانه مدرن ویکا کرد.

در دهه های 1950 و 1960 در اوج جنبش های ضد فرهنگ، جنبش های مذهبی جدید در بسیاری از کشورها گسترش یافت.

 ادیان جدید ژاپنی پس از دستورالعمل شینتو (1945) که دولت ژاپن را مجبور کرد خود را از شینتو که مذهب دولتی ژاپن بود جدا کند بسیار محبوب شند 

در سال 1954، ساینتولوژی در ایالات متحده و کلیسای اتحاد در کره جنوبی تأسیس شد..

در سال 1955، انجمن "Aetherius" در انگلستان تاسیس شد. که، ادیان بشقاب پرنده نامیده می شوند زیرا اعتقاد به حیات فرازمینی را با اصول مذهبی سنتی ترکیب می کنند.

در سال 1965، پل توئیچل Eckankar را تأسیس کرد، یک NRM که تا حدی از Sant Mat مشتق شده بود.

در سال 1966، انجمن بین المللی برای آگاهی کریشنا توسط باکتیوودانتا سوامی پرابهوپادا" "Bhaktivedanta Swami Prabhupada" در ایالات متحده تأسیس شد.

 و آنتون لاوی کلیسای شیطان را تأسیس کرد.

در اواخر دهه 1980 و 1990، افول کمونیسم و انقلاب های 1989 فرصت های جدیدی را برای NRM ها باز کرد.

فالون گونگ اولین بار در سال 1992 توسط لی هنگجی در شمال شرقی چین به صورت عمومی آموزش داده شد. در ابتدا توسط دولت چین پذیرفته شد و تا سال 1999 70 میلیون تمرین‌کننده در چین وجود داشت،  اما در ژوئیه 1999 دولت شروع به تلقی این جنبش به عنوان یک تهدید کرد و تلاش‌هایی برای ریشه‌کن کردن آن آغاز کرد

زمینه های گسترش

در سال 1893 اولین پارلمان ادیان جهان در شیکاگو برگزار شد. این کنفرانس شامل NRMهای آن زمان مانند معنویت گرایی، دیانت بهائی و علوم مسیحی بود. هنری هریس جساپ، که در این جلسه سخنرانی کرد، اولین کسی بود که به دین بهائی در ایالات متحده اشاره کرد. همچنین سوین شاکو، «نخستین اجداد آمریکایی» ذن،  واعظ بودایی تراوادا، آناگاریکا دارماپالا، و واعظ جین، ویرشاند گاندی، حضور داشتند این کنفرانس به مبلغان دینی آسیایی اولین مخاطبان آمریکایی گسترده خود را داد. همچنین در سال 1967، بازدید بیتلز از ماهاریشی ماهش یوگی در هند توجه عمومی را به جنبش مراقبه متعالی جلب کرد.

در قرن بیست و یکم، بسیاری از NRMها از اینترنت برای ارائه اطلاعات، استخدام اعضا و گاهی اوقات برای برگزاری جلسات و مراسم آنلاین استفاده می کنند. که گاهی اوقات به عنوان فرقه گرایی سایبری شناخته می شود. سابینا ماگلیوکو، استاد مردم‌شناسی و فولکلور در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا، نورتریج، درباره محبوبیت فزاینده جنبش‌های مذهبی جدید در اینترنت بحث کرده است ر سال 2006 جی. گوردون ملتون، مدیر اجرایی مؤسسه مطالعات ادیان آمریکایی در دانشگاه کالیفرنیا، سانتا باربارا، به نیویورک تایمز گفت که 40 تا 45 جنبش مذهبی جدید هر ساله در ایالات متحده ظهور می کند. در سال 2007، محقق دینی الیجا سیگلر گفت، اگرچه هیچ NRM به ایمان غالب در هیچ کشوری تبدیل نشده است، بسیاری از مفاهیمی که آنها برای اولین بار معرفی کردند (اغلب به عنوان ایده های "عصر جدید" شناخته می شوند) به بخشی از فرهنگ جریان اصلی جهانی تبدیل شده است.

ایده الیست استعلائی


مکتب فکری ایده الیسم اگرچه بر روند فلسفه آلمانی بعدی تأثیر چشمگیری گذاشت، اما نحوه تفسیر دقیق این مفهوم موضوع بحث برخی از فیلسوفان قرن بیستم بود. کانت ابتدا آن را در نقد عقل محض توصیف می کند و دیدگاه خود را از دیدگاه های امروزی رئالیسم و ایده آلیسم متمایز می کند، اما فیلسوفان در مورد تفاوت شدید کانت با هر یک از این مواضع اتفاق نظر ندارند.

ایده‌آلیسم استعلایی با ایده‌آلیسم فرمالیستی بر اساس فرازهایی از مقدمه کانت به هر فلسفه متافیزیک پس از  وی مرتبط است، اگرچه تحقیقات اخیر تمایل به مخالفت با این نگاه  دارد. ایده‌آلیسم استعلایی همچنین توسط فیلسوفان آلمانی بعدی یوهان گوتلیب فیشته و فردریش ویلهلم جوزف فون شلینگ، آرتور شوپنهاور و در اوایل قرن بیستم توسط ادموند هوسرل در شکل بدیع ایده‌آلیسم استعلایی-پدیدارشناختی  پذیرفته شد.

کانت شرحی از نحوه شهود (به آلمانی: anschauen) اشیاء و گزارش‌های مکان و زمان ارائه می‌کند. پیش از کانت،در فلسفه اسلامی ملاصدرا و در فلسفه مدرن برخی از متفکران مانند لایب نیتس به این نتیجه رسیده بودند که مکان و زمان اشیا نیستند، بلکه فقط روابط بین اشیا هستند. برخلاف متفکران، از جمله نیوتن، که معتقد بود فضا و زمان چیزها یا جوهری هستند، لایب نیتس به درک کاملاً متفاوتی از جهان و چیزهای موجود در آن رسیده بود. طبق مونادولوژی او، همه چیزهایی که انسان ها معمولاً به عنوان تعامل بین افراد و روابط بین افراد می فهمند (مانند موقعیت های نسبی آنها در مکان و زمان) در ذهن خدا وجود دارد اما نه در جهان جایی که ما آنها را درک می کنیم. از نظر واقع گرایان، اشیاء منفرد از طریق ارتباط فیزیکی با هم تعامل دارند و روابط بین اشیاء با واسطه فرآیندهای فیزیکی است که آنها را به مغز انسان متصل می کند و به انسان زنجیره عمل معینی را به آنها می دهد و شناخت درستی از آنها می دهد.

کانت از مشکلات هر دو این موضع آگاه بود. او تحت تأثیر فیزیک نیوتن قرار گرفته بود و فهمید که یک زنجیره فیزیکی از فعل و انفعالات بین چیزهای درک شده و کسی که آنها را درک می کند وجود دارد. با این حال، یک کارکرد مهم ذهن این است که داده‌های ورودی را ساختار داده و آن‌ها را به گونه‌ای پردازش کند که آن‌ها را غیر از نقشه‌برداری ساده از داده‌های بیرونی کند.

اگر بخواهیم در چهارچوب آنچه که برهان کانتی اثبات می کند نگاه کنیم، می توان گفت که می توان واقعیت تجربی مکان و زمان، یعنی اعتبار عینی همه ویژگی های مکانی و زمانی را در ریاضیات و فیزیک.نشان داد. اما این واقعیت تجربی شامل زمان و مکان در واقع اشکالی از شهود انسانی هستند و فقط می‌توان اعتبار آن‌ها را برای چیزهایی که به نظر ما می‌آیند ثابت کرد و نه برای چیزهایی که در نفس الامر هستند. به واقع وی زمان و مکان را خارج از سوبژه نمیداند.

ایده آلیسم متعالی یک سیستم فلسفی است که توسط فیلسوف آلمانی، امانوئل کانت در قرن هجدهم تأسیس شد. برنامه معرفت شناختی کانت در سراسر نقد عقل محض (1781) او یافت می شود. منظور از کانت استعلایی این است که رویکرد فلسفی او به دانش فراتر از توجه صرف به شواهد حسی است و مستلزم درک شیوه‌های ذاتی ذهن برای پردازش آن شواهد حسی است.

عنصر برجسته در اینجا این است که مکان و زمان، به جای اینکه چیزهای واقعی در خود یا ظاهرهای با واسطه تجربی (به آلمانی: Erscheinungen) باشند، همان اشکال شهود (به آلمانی: Anschauung) هستند که ما باید به وسیله آنها اشیا را درک کنیم. از این رو، آنها را نه باید ویژگی هایی در نظر گرفت که ممکن است در درک آنها به اشیاء نسبت دهیم، و نه موجودیت های اساسی خود ایشان تقلی نمود.

 آنها به این معنا پیش شرطهای ذهنی و درعین حال ضروری هر شیء معینی هستند، تا آنجا که این شیء ظاهری است و نه یک شیء فی نفسه. انسان ها لزوماً اشیاء را در مکان و زمان درک می کنند. این شرط برای تجربه بخشی از معنای آن است که انسان یک شی  رابه عنوان چیزی هم مکانی و هم زمانی  درک کند.

در بخش «زیبایی‌شناسی استعلایی» در نقد عقل محض، کانت بیان می‌کند که چگونه مکان و زمان شکل‌های ناب شهود انسانی هستند که توسط قوه‌ی حس خود ما  ایجاد میشود پس  مکان و زمان وجودی «خارج» از ما ندارند، بلکه اشکال «سوبژکتیو» احساسات ما هستند و از این رو شرایط پیشینی در معرفت انسانی ضروری هستند که در اثر آنها اشیایی که در تجربه  با آنها مواجه می شویم می توانند برای ما شناخته شوند. کانت زمان و مکان را «از لحاظ تجربی، واقعی» اما به طور  ایده آل توصیف می کند.

کانت برای این باور خود  استدلال می‌کند که سوژه‌ی آگاه، ابژه‌های تجربی را نه آن‌طور که در نفس الامر هستند، بلکه فقط آن‌گونه که در شرایط حسی ما برای ما ظاهر می‌شوند، می‌شناسد. بنابراین آموزه کانت دامنه شناخت ما را به ظواهر داده شده به حس ما محدود می کند و این را انکار می کند که ما بتوانیم شناختی از اشیا آنچنان که فی نفسه هستند داشته باشیم.

جریان فکری امید دانا

جریانی که امروزه به نام امید دانا در کشور رو به گسترش است در واقع دارای تاریخی کهن است. این تفکر در واقع بر آمده از دیدگاه ابن حزم اندلسی است وی از ظاهر گرایان عامه است که به شدت به مخالفت با امامیه پرداخته است و در طرفداری از بنی امیه دارای سابقه طولانی است وی در مورد چگونگی شکل گیری امامیه عنوان میکند:

پارسیان دارای پادشاهی بزرگ و برتری بر سایر ملل بودند. آنها خطری را که [برای سایر ملل] ایجاد می کردند، با آزاده و سید نامیدن خود موجه می کردند. در نتیجه همه افراد دیگر را برده خود می دانستند. آنها به نابودی امپراتوری خود به دست اعراب که خطر کمتری در میان سایر ملل [برای امپراتوری خود] می‌دانستند، گرفتار شدند. زندگی آنها سخت شد و مصائب آنها دو چندان شد، زیرا در زمان های مختلف نقشه جنگ علیه اسلام می کشیدند. با این حال، خداوند در همه مکرها، حق را آشکار ساخت. آنها به طراحی نقشه های دیگر ادامه دادند و عده‌ای از مردم آن‌ها تنها برای روی آوردن به تشیع و با ادعای محبت به اهل بیت (ع) و بیزاری از ظلم به علی (ع) اسلام را پذیرفتند و در این راه رفتند تا اینکه از راه راست [اسلام] منحرفشان کرد (Ibn Hazm, 'Ali. Kitab al-Fisal fi al-milal wa-al-ahwa' wa-al-nihal. pp. 2/273.)

بر این اساس روشن است این دسته تفکرات بر ضد شیعه بر آمده از مبارزه بنی امیه با امامیه است برای روشن شدن این مسئله باید دانست شهرت‌ خاندان‌ وی‌ با پدرش‌ آغاز می‌شود. پدرش‌ و وی‌ در یکی‌ از بحرانی‌ترین‌ و پرآشوب‌ترین‌ دوران‌های‌ تاریخ‌ اندلس‌ می‌زیسته‌اند، که‌ همزمان‌ با پایان‌ خلافت‌ امویان ‌ و فروپاشی‌ وحدت‌ جغرافیایی‌ - سیاسی‌ اندلس‌ و آغاز آشفتگی‌ و انحطاط بوده‌ است‌ (ابن‌حزم‌، خاندان‌). پدر ابن‌حزم‌ اهل‌ علم‌ و ادب‌ و از دولتمردان‌ زمان‌ به‌شمار می‌رفته‌ است‌. وی‌ در زمان‌ فرمانروایی‌ ابوعامر ملقّب‌ به‌ المنصور (۳۶۶-۳۹۲ق‌/۹۷۶-۱۰۰۲م‌) یکی‌ از وزیران‌ وی‌ بوده‌ است‌.

عبدالرحمان‌ بن‌ محمد بن‌ عبدالله‌ بن‌ الناصر، ملقب‌ به‌ المرتضی‌ در ۴۰۷ق‌/۱۰۱۶م‌ در شرق‌ اندلس‌ قیام‌ کرد و در رمضان ‌ ۴۰۸/فوریه ۱۰۱۸ مردم‌ با وی‌ بیعت  کردند. ابن‌حزم‌ به‌ وی‌ پیوست‌ و وزارت‌ او را بر عهده‌ گرفت‌ (ابن‌ عذاری‌ مراکشی‌، احمد، ج۳، ص۱۲۱، البیان‌ المغرب‌، به‌ کوشش‌ ج‌ س‌ کولان‌ و لوی‌ پرووانسال‌، بیروت‌، ۱۹۲۹م‌)

عبد الرحمن بن محمد بن عبد الله (عبدالرحمان سوم) ملقب به الناصر، در ۲۲ رمضان سال ۲۷۷ هجری دسامبر سال ۸۹۰ به دنیا آمد. او در خردسالی در علوم و معارف درخشید، قرآن آموخت و هنوز به ده سالگی نرسیده بود که با سنت آشنا شد و د نحو و شعر  و تاریخ سرآمد شد و به‌ویژه در فنون نبرد مهارت یافت و در «المجلس الکامل» با عبدالرحمان بیعت کرد. او نخستین خلیفه از امویان اندلس بود که خود را به عنوان  امیر المومنین» ملقب ساخت.

با توجه به چنین روابطی روشن است که ابن حزم در مواجهه با عقاید شیعی دست به توجیهاتی بزند که نه میتوان در اسناد تاریخی مویدی برای آن یافتنه میتوان ان را با شواهد دینی خود عامه مطابق دانست.


تصویر سازی ذهنی

یکی از مهمترین تاثیرات که قصه بر ذهن مخاطب بر جا می­گذارد بحث تصویر سازی ذهنی است، تصویر سازی ذهنی به این معنا است که مخاطب پس از شنیدن داستان در ذهن خود به باز سازی صحنه­های آن قصه می­پردازد، به عبارت دیگر یک تصویر ذهنی در ذهن فرد به نمایندگی از دنیای فیزیکی خارج از آن شخص را تصویر ذهنی گویند، این تجربه در اغلب موارد به طور قـابل توجهی شبیه به تجربه درک بعضی از اشیاء و رویدادها یا صحنه­ها است امّا ممکن است تصویر سازی ذهنی زمانی رخ ­دهد که شیء، رویداد یا صحنه توسط حواس درک نشده باشند، به ویژه در تصورات هیپنوگرافی و هنگام بیدار شدن از خواب هیپنوتیزم.

تصویر ذهنی، ادراک سریع، غیرمستقیم است و بر خلاف تصویرهای کالیودوسکوپی که در آن هیچ شی مشخصی وجود ندارد، مشخص است. و دیگر آنکه تصور می شود که تصاویر تصویر ذهنی با وجود ادراکات ممکن است؛ با این حال، در تحقیقات مشخص شده شرکت کنندگان با گیرنده های آسیب دیده گاهی اوقات می توانند تصاویری را ارائه دهند.

تصورات ذهنی گاهی اوقات می تواند اثرات مشابهی ایجاد کند که توسط رفتار یا تجسم تصور می­شود. تصاویر ذهنی یا تصاویر می توانند اطلاعاتی از هر منبع ورودی حسی را شامل شوند؛ ممکن است تصاویر شنوایی داشته باشند، تصاویر بویایی و غیره. با این حال، اکثریت تحقیقات فلسفی و علمی در مورد این موضوع بر روی تصویر ذهنی بصری تمرکز  کرده­اند، به باور درست گمان می­شود که، برخی از انواع حیوانات بلکه همه موجودات مانند انسان، قادرند تصاویر ذهنی را تجربه کنند. با توجه به ماهیت بنیادین بی نظیر این پدیده، هیچیک از شواهد نه آن را اثبات و نه علیه آن است هرچند زمینه های فلسفی به خصوص حکمت متعالیه این دیدگاه را تقویت می­کند.

فیلسوفانی نظیر جورج برکلی و دیوید هیوم و روانشناسان تجربی اولیه مانند ویلهلم ونت و ویلیام جیمز، نظریاتی را به طور کلی برای تصاویر ذهنی درک کردند. امروزه به طور گسترده ای اعتقاد بر این است  تصاویر زیادی به عنوان بازنمایی های ذهنی (یا مدل های ذهنی) عمل می کنند و نقش مهمی در حافظه و تفکر دارند.

ویلیام برانت استفاده علمی از عبارت «تصاویر ذهنی» را به سخنان جان تیندال در سال 1870 میلادی با نام «استفاده علمی از تصور» نسبت می­دهد. بعضی از محققان به این نتیجه رسیده اند که که تصاویر ذهنی به یک شکل از نمایش درونی، ذهنی یا عصبی است. در مورد تصاویر hypnagogic و hypnagopompic، دیگران این دیدگاه را رد می کنند که تجربه تصویر ممکن است یکسان باشد یا به طور مستقیم در ذهن و مغز به وجود می آیند.

در سال 2010 میلادی «آی بی ام» برای ثبت یک روش برای استخراج تصاویر ذهنی از چهره های انسانی از مغز انسان اقدام نمود. در این روش با استفاده از یک حلقه بازخورد مبتنی بر اندازه گیری از منطقه چهره fusiform مغز و فعال شدن آن متناسب با درجه تشخیص چهره و این در سال 2015 صادر شد.

به گفته استیون پینکر، تجربیات ما در جهان در ذهن ما به عنوان تصاویر ذهنی ذخیره شده است. سپس این تصاویر ذهنی می تواند با هم در ارتباط باشند و در مقایسه با هم قرار گیرند و می تواند مورد استفاده برای ساخت تصاویر کاملا جدید قرار گیرند. در این دیدگاه، تصاویر ذهنی به ما اجازه می دهند تا نظریه های مفیدی از نحوه کارکرد جهان با شکل دادن توالی های احتمالی تصاویر ذهنی در سر ما ایجاد کنیم بدون این که مستقیما نتیجه آن را تجربه کنیم. این که آیا موجودات دیگر این توانایی را دارد، قابل بحث است.

فرضیه «اکولوژیکی کارکردی» این است که تصاویر ذهنی «بازنمایی های داخلی» هستند که به همان شیوه ای که ادراک واقعی از اشیاء فیزیکی دارند، کار می کنند. به عبارت دیگر، تصویری از یک گاو در هنگام خواندن کلمه گاو به ذهن می­رسد، به همان شیوه تفسیر می شود، مگر آنکه فرد قبل از آنها گاو واقعی و خاصی را ببیند.

تحقیق برای تعیین خاصیت عصبی تصاویر ذهنی نشان می دهد که اثر تصویر بصری در منطقه «هفده برادمن» وجود دارد.و تصاویر عملکرد شنیداری در ناحیه پیش فرض و محدوده «چهل بردمن» می باشد. تصاویر شنوایی به طور کلی در سراسر شرکت کنندگان در منطقه «TVA» که اجازه دستکاری تصویر از بالا به پایین، پردازش و ذخیره سازی توابع شنیداری را می دهد رخ می دهد. و همین به قوه خیال آنها کمک می­کند.

تصویر سازی ذهنی به دو صورت ممکن است رخ دهد ارادی و تصویر سازی ذهنی غیر ارادی، در تصویر سازی ذهنی ارادی نمونه­های معمولی را شامل می­شود و شامل تجسم ذهنی است که هنگام خواندن کتاب اتفاق می­افتد. نمونه دیگر از تصاویری است که توسط ورزشکاران در طول تمرین یا قبل از مسابقه تصور می­شود و هر مرحله ای را که برای رسیدن به هدف خود لازم است، مشخص می کند.

هنگامی که یک موسیقیدان یک آهنگ می شنود، گاهی اوقات می تواند یادداشت­های آهنگ را در سر خود ببیند و همچنین با تمام ویژگی های صدای خود آنها را بشنود. فراخوانی یک تصویر در ذهن ما می تواند یک عمل داوطلبانه باشد، بنابراین می توان آن را در درجه های مختلف کنترل آگاهانه قرار داد.

امّا تصویر سازی غیر ارادی به گونه­ای است که فرد به طور ناخود آگاه در تصورات خود از تصورهای ذهنی بهره می­برد به عنوان نمونه در هنگام عمل جنسی سوای بخش طبیعی آن که بحث غریزی است یک عمل اکتسابی است فرد با توجه به آموزهایی که از این مساله دارد به تصویر سازی جنسی می­پردازد که باعث می­شود امور خاصی وی را تحریک نماید بدون آنکه خود وی متوجه شود. همینطور در قضاوت و استدلال نیز تصویر سازی ذهنی تاثیر دارد چرا که برای انجام یک قضاوت به تصوارت رجوع می­شود و همین تصورات مواد قضیه را تشکیل می­دهد.

و هر دو گونه این تصویر سازی ها در فرایند قصه وجود دارد هم تصویر سازی آگاهانه در هنگام شنیدن قصه و هم بعد از آن در مواجه با موارد مشابه و هم تصویر سازی غیر ارادی در هنگام قضاوت ها و استدلال­های ما، پس قصه هم به طور مستقیم و هم غیر مستقیم در تصمیمات ما تاثیر گذار است.    

حال اگر به داستان های قرآنی توجه کنیم درمیابیم این قصه ها با بیان مفاهیم خیرو شر و خوبی و بدی در قالب قصه ها و همچنین عاقبت افراد شرور و افراد خیر بستر سازی برای فهم این مفاهیم، مصادیق و نتیجه این اعمال پرداخته است و این باعث می­شود فرد با این مفاهیم آشنا شده و آنها را در زندگی جریان بخشد حال این تصویر سازی از مفاهمی یاد شده و بسیاری از مفاهیم دیگر که در داستان های قرآنی آمده است به صورت ارادی و غیر ارادی در ذهن مخاطب به وی کمک می­کند در تصمیم گیری راه صحیح را بپیماید و با توجه به این مهم می­توان در برنامه ریزی­های تربیتی از این روش بهره برد.

پسا ساختارگرائی

 دریدا

چهره های مهم  پساساختارگرایان  عبارتند از فوکو، ژیژک و دریدا که مشهورترین طرفدار تفکر پساساختارگرایی است. اگرچه هایدگر در پدیدارشناسی کار می کرد و نه در ساختارگرایی، اندیشه او نقطه مرجع اساسی برای دریدا است که نظریه ساختارشکنی او از آنچه هایدگر «تخریب» سنت فلسفه می نامد الهام گرفته شده است.

ساختارشکنی در واقع به معنای "تخریب" نیست. در عوض به معنای "تجزیه" یا تجزیه و تحلیل یک چیز (به ویژه کلمات موجود در یک اثر تخیلی یا غیرداستانی) برای کشف اهمیت واقعی آن است، که ظاهراً تقریباً هرگز دقیقاً آن چیزی نیست که نویسنده قصد داشته است.

از هایدگر تا دریدا. برای بسیاری از پساساختارگرایان، هستی و زمان هایدگر به عنوان نقدی بر سنت رئالیسم فلسفی  افلاطون (حدود 428/427)در نظر گرفته شده است. هایدگر  مفهوم حقیقت را وقتی که با افقی از معانی ابدی (خداگونه)-که زمان آن را دست نخورده بداند- مرتبط می‌دانست، زیر سوال برد. 

هایدگر کوشید حقیقت را به‌عنوان جست‌وجوی پدیدارشناختی مبتنی بر تجربه به جای مفاهیم پیشینی بازنویسی کند. او در هستی و زمان نیاز به تخریب تفکر فلسفی سنتی را با بازگشت به «تجربه‌های اولیه» (ursprüngliche Erfahrungen) که تفکر مفهومی از آن تغذیه می‌کند، بیان می‌کند.

شیوه بازگشت» قرار است نه تنها به افراد بفهماند که تفکر و مقوله‌هایشان از کجا آمده است، بلکه به آنها اجازه دهد ببینند که تفکر فلسفی تمایل دارد پاسخ‌های خودش را پنهان کند.

از نظر هایدگر، خاستگاه تفکر فلسفی همیشه در تقابل با خود اندیشیدن قرار می گیرد که به عنوان گفتمانی درک می شود که از طریق تقابل های دوتایی مثبت و منفی (مثلاً تمایز بین حقیقت و نادرست) پیش می رود. بنابراین، هایدگر معتقد بود که باید به آغاز تاریخی فلسفه، حتی قبل از افلاطون، بازگردد تا بتواند با تأثیر افلاطون در فلسفه غرب مقابله کند.

دریدا دیدگاه هایدگر را برای تخریب فلسفی (پرسش) مقوله‌های سنتی پذیرفت و این موضوع را مطرح کرد که این تخریب در هر متن فلسفی وجود دارد.

  این تز شالوده نظریه ساختارشکنی اوست که آن را روشی هرمنوتیکی می‌داند و  می‌کوشد در متون فلسفی و به‌ویژه در حواشی آن‌ها چیزی را بیابد که از مفاهیم مفهومی فرار می‌کند. دریدا اصرار دارد که تضادهای درونی-مفهومی همیشه باید توسط متون سرکوب شوند، زیرا نویسندگان آنها برای اثبات حقیقت تلاش می کنند (دریدا 1972).

تخریب در واقع » نام او برای "هنر خواندن" است که با آن  شکاف‌های تفکر و درک خود را می‌یابد. هدف بسیاری از تفاسیر دریدا از متون متعارف در فلسفه غرب، نمایش تعداد بازی‌هایی است که در زبان انسان می‌توان یافت. از این نظر، اندیشه دریدا مانند اندیشه لودویگ ویتگنشتاین (1889-1951) است، که تحقیقات فلسفی او همچنین بر ضد ایده زبان به عنوان حقایقی که  به عنوان مبنای منطقی برای اثبات حقیقت عمل کند، استدلال می کند.

برای دریدا و ویتگنشتاین، هیچ بازی زبانی هسته اصلی زبان و منطق را تشکیل نمی دهد. هیچ بازی زبانی نمی تواند منشأ همه بازی های دیگر باشد.

شاخه رئالیستی فلسفه تحلیلی. معنا را موجودیت مستقل  می داند که می تواند از طریق رویه های عینی تحلیل ارزش صدق در جملات تعریف شود.

  برای متفکران در این سنت،  این ویژگی زبان که فرد را وادار به تصور کند، از  ویژگی جملات یا افکار نیست» (فریژ 1979، 234). برعکس، در معرفت شناسی پساساختارگرا، معنا به شبکه استنتاجی زبان بستگی دارد که در امتداد کل زنجیره دال ها به تفاوت ها و بینش های مفهومی  جدید گسترش می یابد. و  معنای همزمان «هست» و «نیست» - وجود دارد و همیشه در راه است. همیشه نتیجه فرآیند خاصی از تقسیم و تقسیم نشانه هاست که هویت خود را با ارجاع به کل شو همیشه نتیجه فرآیند خاصی از تقسیم نشانه هاست که هویت خود را با ارجاع به کل شبکه نشانه ها دریافت می کنند. از  این رو دال ها نمی توانند به صورت مجزا وجود داشته باشند، بلکه به سیستمی وابسته هستند که در آن باید رمزگشایی شوند. بنابراین ثابت می­کند نمی توان یک بار برای همیشه آن را تعیین کرد و از این رو معنای وضعی را غیر موجه می­داند.

دریدا هر سیستم فکری را که سعی در مقاومت در برابر چنین نامعین بودن ارزش های حقیقت دارد  متافیزیکی و منطق محوری (به معنای منفی کلمه). می نامد؟

او فکر می‌کند که درک معنا به‌عنوان واقعیت‌های مستقل از مفهوم، اشتباه است، گویی که می‌توان از راه معرفت‌شناسی به واقعیتی مستقل از معرفت‌شناسی، نگاه کرد یا به اصول بنیادی، یا به مبنایی غیرقابل انکار نگاه کرد که بر اساس آن می‌توان سلسله مراتب معنا را از پایین به بالا بر اساس آن ساخت. 

  برای دریدا، و همچنین برای دلوز و لیوتار، معنای هر عبارت معینی هرگز نمی تواند یکسان بماند و هر فرآیند شناختی دیالکتیکی جدید به عنوان یک تحقق به تعویق افتاده خود را در آینده نشان می دهد.  این نکته آخر می تواند اهمیتی را که دریدا برای نظریه انتقادی و نظریه ادبی قائل است توضیح دهد. در علوم انسانی، پساساختارگرایی بحث‌های جدلی زیادی را به راه انداخته است که برخی از منتقدان آن را شکل پیچیده‌ای از نهیلیسم و نسبی‌گرایی می‌دانند.

منتقدان پساساختارگرایی به این استدلال تمایل دارند که جهان متشکل از موجوداتی است، مانند اشیایی با ویژگی‌های گوناگون و روابط بین آنها.   این موجودات مستقل از دانش فرد از آنها وجود دارند. برای چنین منتقدانی، درک حقیقت تنها از نظر معنایی منجر به تناقض با خود می‌شود و از نظر آنها، حتی یک نظریه معرفت‌شناختی ایده‌آل همچنان می‌تواند اشتباه باشد. بنابراین حقیقت باید به صورت متافیزیکی، به مثابه مطابقت بین حقایق مستقل معنایی و یک گزاره درک شود.  بر اساس یک موضع فلسفی رئالیستی، این زبان نیست که یک حکم را به طور عینی صادق می کند، بلکه شرایط عینی واقعیت است، و فیلسوفان رئالیست معتقدند که زبان می تواند این واقعیت را منعکس کند.

  فلسفه دریدا با این دیدگاه مخالف است. از نظر او، معنا به دلیل یک تفاوت اساسی (تفاوت) تغییر می کند که هر ساختار دوتایی ضروری تفکر مفهومی را تضعیف می کند.

همین تفاوت است که هر تعریف مفهومی را از شانس یافتن ثبات در رابطه با برخی از ارزش‌های حقیقت یا حقیقت‌ساز مطلق سلب می‌کند. این بحث به نوعی منعکس کننده اختلاف بین فلسفه های امانوئل کانت (1724-1804) و گئورگ ویلهلم  و فردریش هگل (1770-1831) در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، و همچنین اختلاف بین ویلارد ون اورمان کواین (1908-2000) و پوزیتیویسم منطقی حلقه وین در دهه 1950 است.

میشل فوکو

  گذار از ساختارگرایی به پساساختارگرایی در آثار میشل فوکو و به ویژه در روش تبارشناسی او نیز منعکس شده است.

در میان آثار مختلف تاریخی (تبارشناسی) او، نظم اشیا و تولد درمانگاه برجسته است.

فوکو تلاش کرد تا درک جدیدی از تحولات تاریخی به عنوان فرآیندهای گسست، انحراف و احتمال ایجاد کند. اگرچه حوزه پژوهشی او فلسفه زبان یا هرمنوتیک نبود، بلکه تاریخ بود، اما همچنان می‌توان او را یک پساساختارگرا دانست تا آنجا که او تاریخ را نه به عنوان موضوعی که سوژه‌ها انجام می‌دهند، بلکه به‌عنوان فرآیندی از گفتمان‌های تقریباً مستقل از موضوع درک می‌کند.

  این گفتارها در تفسیر او به مثابه میدان های گرانشی ظاهر می شوند که نوع بشر به نحوی در آن گرفتار شده است. بر خلاف درک سنتی از رویدادهای تاریخی، دیدگاه او از تاریخ اجازه نمی‌دهد که هیچ فرآیند قاعده‌دار یا غایت‌شناختی وجود داشته باشد. در عوض، تاریخ اساساً با تغییرات مداوم و سازماندهی گفتمان های مختلف و عملکرد آنها مشخص می شود.

تاریخ به این صورت تفسیر شده توسط توالی های تک علتی رویدادهای بزرگ (جنگ ها، بلایا، و غیره) تعیین نمی شود، و همچنین توسط اقدامات افراد (امپراتورها، پادشاهان، پاپ ها، مردم و غیره) متحرک نمی شود. در عوض، فوکو فرآیندهای سازنده انواع خاصی از دانش (مانند نظارت، تنبیه، بهداشت) را به عنوان نیروهای متحرک در دوره های مربوطه که مطالعه می کند، بررسی می کند.

فوکو حوزه های مختلف دانش را در علوم انسانی بررسی می کند و نشان می دهد که چگونه رویه های دانش آنها (اداره، آموزش، طبقه بندی) موضوع انسانی را درک می کند.

تاریخ، دست‌کم در اثر اولیه‌ای مانند نظم اشیا، فرآیندی است که نه توسط افراد، بلکه توسط نظم گفتمانی که (تقریباً تصادفی به عنوان یک محصول جانبی ضروری) سوژه‌هایی را در وابستگی به این فرآیندهای گفتمانی و مقوله‌های آن‌ها می‌سازد. .

گفتمان ابزار افراد نیست، بلکه چارچوبی است که سوژه ها در آن ظهور می کنند.

فوکو با بازگشت به مفهوم «تبارشناسی اخلاقیات» فردریش نیچه (1844-1900)، برخی از مضامین اصلی اندیشه پساساختارگرایی را منعکس می کند:

1- نقد رئالیسم فلسفی

 2- پرسش از سوژه غربی، که به واسطه همان چارچوب زبانی که در آن شکل گرفته است، متمرکز است.

3- نقد تاریخ به عنوان کلیت عقلانی

همانطور که برای هایدگر مردم تابع زبان هستند، برای فوکو نیز تابع اختیارات اداری هستند. افشای این شبکه‌های روابط متقابل بین دانش، بازی‌های زبانی، قدرت سیاسی و مدیریت همان چیزی است که فوکو آن را «باستان‌شناسی» می‌نامد.

در این دیدگاه پساساختارگرایی، قدرت دیگر توسط یک سوژه واحد، یعنی حاکمیت یا دولت منتخب تضمین نمی‌شود، بلکه بیشتر و بیشتر در مدیریت‌های متخصص زیست‌سیاسی مدرن پراکنده می‌شود، جایی که مرز بین زندگی خصوصی و عمومی بیش از پیش غیرقابل تشخیص به نظر می‌رسد. فوکو به این پیوند دانش و قدرت علاقه مند است. او در آثار بعدی خود این را «زیست سیاست» می نامد. هنگامی که او سیستم بیماری روانی، سیستم عدالت کیفری، بزهکاری زیست سیاسی یا تمایلات جنسی را در نظر می گیرد، تمرکز او بر این موضوع است.

اسلاوی ژیژک.

این فیلسوف اسلوونیایی یکی از چهره‌های برجسته اندیشه پساساختارگرایی معاصر است، هرچند که مکرراً مقدمات معرفتی فلسفه پساساختارگرایی را مورد انتقاد قرار داده است. به ویژه در رابطه با فلسفه ذهنیت.

ژیژک با الهام از آثار آلن بدیو، به دلیل تبلیغ روانکاوی لاکان و وارد کردن آن به فلسفه و مطالعات فرهنگی مشهور شد.

نوشته‌های ژیژک حول محور مسئله هویت و استیضاح آن توسط شبکه‌های نمادین نهادهای سیاسی و اجتماعی است که بر ناخودآگاه سوژه عمل می‌کنند. در تئوری مارکسیستی، به ویژه نظریه لویی آلتوسر، استیضاح به معنای ایجاد هویت یک فرهنگ یا ایدئولوژی برای «افراد» است.

این استیضاح‌ها می‌توانند ماهیت عمیقاً معمایی داشته باشند، اما تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر رشد صمیمی‌ترین خواسته‌ها و آرزوهای سوژه می‌گذارند. کار ژیژک بر جنبه های فلسفی نظریه لاکانی تمرکز دارد و ابعاد بالینی روانکاوی را کنار می گذارد. بنابراین دریافت او از لاکان مبتنی بر جدایی روانکاوی از زمینه پزشکی اجدادی آن است. این رویکرد به شهرت او کمک کرده است و انتشارات متعدد او در رشته های مختلف از جمله فلسفه موضوع، نظریه انتقادی و روانکاوی